یک زندگی

سال چهارم دبیرستان ، رشته ریاضی ، بچه درس خون ، مثبت فابریک ، رفیق باز نیستم از دوره راهنمایی 4 تا رفیق فاب بیشتر نداشتم که از همه نزدیک تر بهم اسمش امیر بود ، بچه شری بود از همون اوایل اهل سکس بود و شراب و مشروب و مواد ، خوب رفاقتش خوب بود و خدایی تو این مدت حتی سعی نکرده بود منو از راه به در کنه

سال چهارم بودم که به خاطر یه اتفاقی خیلی دپرس شده بودم و مثه هر کسه دیگه دوستام سعی میکردن حالم بهتر بشه ، شبا دعوتم میکردن بیرون و همه کار هم میکردن ، یه شب که بیرون بودیم هوس کردم که قلیون بکشم واسه باره اول (اهل دود نیستم به هیچ عنوان بویی که میده بهم حالت خفگی میده ، اینم قلیون میوه ای بود و بوی میوه میداد که کشیدم)
خوب دیگه این شروع جریان بود از این کشیدن شروع شد ، دیگه دپ که میشدم با هم بودیم و قلیون ، شبا با ماشین تا 12 – 1 شب بیرون بودیم و میچرخیدیم ، یکی از دوستام احسان اسمشه که هر چی بگم وضعشون توپه کم گفتم یه خونه واس خودش داره ، شب تولدش بود که بهم زنگ زد و گفت بیا ، بهش گفتم از ما بکش بیرون که حال نداریم گفت امید نیاومدی نمیبخشمت ، آدرس تالار رو گرفتم و راه افتادم وقتی رسیدم اونجا فهمیدم که چقد شلوغه ، بش زنگ زدم و اومد جلو در تالار ، تیپشو دیدم ، یه نگاه به خودم کردم ، فهمید ، تیپ من اصن واسه این جنگولک بازیا خوب نبود ، کلید خونشو داد با امیر رفتیم خونشونو لباس عوض کردم ، خدایی لباساش معرکه بودن ، خیلی بیشتر از من به خودش میرسید
یه شلوار لی با یه پیرن سفید دو لایه و یه شال قرمز ورداشتم و یه کفش نوری ، از امیر پرسیدم گفت خوبه ، حرکت کردیم و رفتیم ، وارد تالار که شدیم ساعت یه ربع به 10 بود ، وارد پارکینگ تالار شدم ، ارزون ترین ماشینی که گذاشته بود اونجا یه مزدا 3 بود (گفتم که توپه وضعشون و رفیقاش هم مثه خودش)

 
با هم رفتیم توی تالار وقتی رفتم داخل سالن تازه ازدیاد جمعیتو دیدم ، شاید سن بالاترین ادمش 29-30 بود که همونم مثه 20 ساله ها میترکوند ، سالن از هیچ نظری کم نداشت ، یه مهمونی واقعی بود ، احسان با جی افش روی سکو بالاتر از بقیه میرقصیدن ، بقیه هم پایین سکو بودن و هرکی یه کاری میکرد ، چون زیاد از رقص خوشم نمیاد (سالسا میرقصم که با این جنگولک بازیا جور در نمیاد) رفتم رو یه صندلی یه گوشه نشستم حدود ربع ساتی بود نشسته بودم تنها که امیر اومد یه دخترم باهاش بود ، از قیافش فهمیدم مست و پاتیله یه شیشه گذاشت جلومو ولو شد رو صندلی کنار من ، دختره هم خودشو انداخت رو امیر ، بعد 5 دقیقه ای امیر پاشد و 3 تا پیک ریخت ، تحت تاثیر قرار گرفته بودم و الارغم ترسی که داشتم پیک رو رفتم بالا ، با اون چیزی که فک میکردم خیلی فرق داشت ، یه کمی تلخ بود ولی خوب یه لذت خاصی داشت ، با این حال میدونستم که نباید زیاده روی کنم بعد 4 تا پیک امیر و دختره رفتن وسط جمعیتو شروع کردن رقص از رو صندلی داشتم احسان و امیر رو نگاه میکردم که چقد شادن و میخندن ، که یهو یه چیزی شاید تو فاصله 40-50 سانتی متری از صورتم رد شد جلوم ، توجهی نکردم که دوباره بعد 30 ثانیه تقریبا شاید ، جلوم رد شد ، داشتم از کوره در میرفتم ، اخه یه گوشه ای نشسته بودم که کسی رفت و امد نداشت ، یهو اومد حلوم و دیگه رد نشد ، یواش رفتم عقب و همینجوری آروم سرم رو بردم بالا ، یه مانتو قهوه ای روشن وقتی صورتشو دیدم تازه متوجه شدم خواهر احسان هست ، اصن فراموش کرده بودم که تو این مدت ببینم کجاست
یه دختر 21 ساله با قد 178-80 مانک رو فرم و خیلی خیلی خئشگل ، موهای بلند و بلوند ، چشمای قهوه ای
سلام خوش تیگ
سلام خشگله
خوبی بی معرفت
از احوال پرسی شما با معرفـــــــــت
اجازه هس بشینم
مهمونیه شماس از من اجازه میگیری؟
نشست و کمی خوش و بش کردیم ، در هین صحبت کردن بودیم که یه دختر بدو بدو اومد گفت رویــــــــــــــــــــــــــا چرا اینجا نشسی بدو بیا
از سر تا پای دختره با یه چشم غره نگاهی کردم ، برگشت گفت کور نشی ، گفتم نورش قوی نیست چشمو اذیت نمیکنه ، دس رویا رو گرفت و رفتن ، همین جوری که داشت رویا رو میکشید رویا برگشت گفت اسمش سانازه ، گفتم مبارکه بی افش

 
خوب رویا رفت و یکی صدا زد هوووووووووووی نگاه کردم دیدم احسانه با جی افش ، گفتم چته؟ گفت با خواهرم چی کار داری نفله و اومد نشست کنارم
بم گفت یه وقت خرت نکنه با این سانازه رفیق شی که اصن بهت نمیخوره
گفتم تو که منو میشناسی
اسم جی افش مهسا بود
حال جی افشو پرسیدم ، داشتیم حرف میزدیم 3تایی که یکی اومد و گفت اجازه میدین بهتون ملحق شم؟ وقتی نگاش کردم میخ کوب شدم ، نمیدونم چی چی شد اصلا ، ولی نمیتونستم نگاش نکنم ، یه دختر فوق العاده زیبا ، یه ماتوی قرمز تا بالای زانو ، موهای مشکی ، چشم آبی ، یه ماتیک صورتی براق زده بود که داشت داغونم میکرد
احسان با پاش زد تو پام که فقط جلو خودمو گرفتم داد نزدم ، بعد خیلی ریلکس گفت بفرما پریسا جان
اومد و نشست ، سوتی داده بودم ، هرچند سعی میکردم تابلو نباشم ولی مشخص بود ، داشتن صحبت میکردن اونا منم حرفی نمیزدم یهو پرسیا برگشت گفت مثه این که من مزاحمم ، ایشون حرفی نمیزنن
احسانم مثه این که ناراحت شده بود ، گفت امیــــــــــــــــد ، به خودم اومدم گفتم نه پریسا خانوم این چه حرفیه ، من کلا کم حرفم ، گفت آره دیدم با مهسا و احسان هم حرف نمیزدی ، باز سوتی داده بودم ، گفتم اخه من شما رو نمیشناسم ، گفت پریسام 18 سالمه خواهر مهسا ، جا خوردم گفتم مهسا خواهر داره ، گفت مهسا آدم نیست؟ ، اومدم سوتیام رو خنثی کنم ، گفتم شما خونوادتا فرشته هسین ، 6-7 ثانیه ای نگام کرد سرشو کرد سمت مهسا ، احسان گفت پاشو بیا ، رفتم باش ، گفت یعنی خاک تو سرت ، این قد تعریفتو دادم این چه رفتاریه ، گفتم احسان جون امید دس خودم نیس ، طرف یه جوریه
گفت حالا برو پهلوشون میام ، ساعت 12:30 بود رفتم و نشستمو سعی کرددم خودمو جمع و جور کنم حداقل توی یک ساعتی که داشتیم خودمو کنترل کردم ، بعد از این که شروع کردن به رفتن ، 1:30 بود تا 2 همه رفته بودن بخ جز خودمون که سر جمع 10-12 نفری میشدیم ، دیگه موقعش بود که ما هم بریم ، یکی یکی ماشینا رو اوردیم دم در ، مهسا پیش احسان سوار شد ، امیر پیش جی افش (سحر) ، میخواستم برم که احسان بوق زد و گفت منو مهسا باید بریم یه جایی میتونی پریسا رو برسونی؟ برین خونه کلید هم که دسه خودته به امیرم بگو بیاد اونجا ، کمی مکس کردم و گفتم باشه ،

 

 

سوار شدیم و به خاطر پریسا سان روف ماشینو بستم که باد نخوره و مریض نشه ، اگه هم کسی تو خیابون دیمون چیزی متوجه نشه ، پریسا هم هون اول یه متلک پروند (چه غیرتی) ، گفتم پریسا خانوم جون من بیخیال شو مگه چی کار کردم که لایق این همه متلکم؟ گفتم هیچی :امید آقـــــــا ، دیگه هیچی نگفتیم تا رسیدیم در خونه احسان ، درو باز کردم و رفتیم از ماشین اومدم بیرون بش گفتم بشین یه لحظه ، یه چشم غره رفت و نشست ، رفتم در رو براش باز کردم دستمو دراز کردم که دستشو بده ، یه نگاهی کرد و دستشو گذاشت تو دستم وقتی پیاده شد گفت چی شده سرت خورده تو سنگ؟ گفتم به عنوان معذرت خواهی فرضش کن ، گفتم باشه ، رفتیم داخل ، من لباسام و عوض کردم و اومدم بیرون ، بعد اون رفت لباس راحتی بگوشه ، وقتی اومد بیرون بازم هنگ کردم ، یه تاپ صورتی چسبون تا بالای نافش و یه شلوارک تا رو زانوهاش ، بعد یه چند ثانیه ای ، گفت سیستمت قدیمیه ، به خودم اومدم گفتم چی قدیمیه ، گفت سیستمت ، گفتم سیستم چیه؟ ، گفت اهههه ای کیو زیادی هنگ میکنی ، گفتم هر کی جای من بود هنگ میکرد ، اومد خودشو انداخت رو مبل رو به رو تلویزیون و گفت موزیک بذار گفتم نچ میخوام فیلم ببینم ، خودشو انداخت روم بی هوا کنترل رو کشید ، دیگه واقعا داشتم هنگ میکردم ، خودشم متوجه شد بهم شک وارد کرده ، رفتم تو حیاط ، درو وا کرد گفت بیا تو سردت میشه ، گفتم خوبه جام ، گفت اگه نیای منم میام بیرونا ، رفتم تو ساعتو دیدم تقریبا 3 بود ، زنگ زدم به احسان گفتم کجایین پس؟ گفت ما سر کوچه ایم رفتم درو باز کردم ، ماشینا رو اوردن داخل و 5 تایی رفتیم داخل ، (امیر و سحر ، احسان و مهسا)
پریسا هم دراز کشیده بود رو مبل و موهاشو ریخته بود به هم ، مهسا پرسید چی شده پری؟ پریسا هم یه نگاهی به من کرد ، چشام از حدقه داش در میومد ، مهسا گفت مرسی امید جــــان ، با تته پته گفتم به خدا داره دروغ میگه ، که پریسا گفت ، شوخی کردم ، برگشتم نگاش کردم چند لحظه با اخم ، بقیه هم رفتن یکی یکی لباس راحتی تنشون کردن ، اومدیم نشستیم و با هم میحرفیدیم ، پریسا ولی نیومد ، به مهسا گفتم گفت خودت برو ببین کجاس ، رفتم دیدم رو همون مبل سرشو انداخته پایین ، فک کردم خوابه وقتی رفتم که به خیال خودم بیدارش کنم سرشو که برگردوندم دیدم گریش گرفته ، نفهمیدم چی به چیه ، بی هوا نشستم پهلوش و سرشو گذاشتم رو سینم و بهش گفتم چی شده خانومی (خودمم نمیفهمیدم دارم چی میگم ، حتی یک هزارم درصد فک نمیکردم با اشکای پریسا رو به رو شم)

 
امید ، … چرا اینقده سردی؟
چی؟ من؟
آره اصلا بهم توجه نمیکنی
پریسا ، چی داری میگی؟
یعنی من اینقد … (سرشو فشار دادم به سینمو گفتم هیشششششششش هیچی نگو عزیزم)
اشکاشو پاک کردم و گفتم حیفه اشکات نیست که حرومشون میکنی عزیزم؟ اروم شده بود یه کم ، بش گفتم من کسایی که گریه میکننو دوس ندارما ، دوباره دستاشو کشید روی چشاش به نشونه پاک کردن اشکاش ، منم یه لبخند زدمو پیشونیشو بوسیدم ، دستشو گرفتم جوری که کسی متوجه نشه بردمش بیرونو صورتشو با اب شستم که متوجه نشن گریه کرده ، بعد بش گفتم بریم گفت تا دستمو نگیری نمیام ، ذستشو گرفتم و رفتیم پیش بقیه ، داشتن مشروب میخوردن ، گفتم پریسا میخوری؟ گفت من تاحالا نخوردم ولی هر چی تو بگی … احسان با یه حالت تعجب نگام کرد و گفت مهسا؟! ، مهسا هم جواب داد به تو چه …
این شروعی بود بر دوستی منو پریسا …
بعد حدود هشت ما شده بودیم عاشق و معشوق
توی این مدت با احسان و مهسا خیلی جاها رفته بودیم ، شمال جنوب غرب شرق ، خیلی میگشتیم ، دیگه از اون امیده قدیم خبری نبود ، واقعا هم دوسش داشتم ، خانواده هامون هم میدونستن ، توی سفر شمال بودیم که احسان و مهسا با اجازه تلفنی از خانواده هاشون نامزد کردن (خوب ادمای دیوانه ای هستیم) یه محظر توی شمال و 4 تا شاهد تلفنی :دی
خوب ماه عسل اونا شروع شد و به اسرار خودشون منو پریسا هم موندیم ، یک ما پر از خنده و شادی و بزن و بکوب داشتیم ، هر کاری که حتی یه ذره بهمون حال میداد و شادمون میکرد رو انجام میدادیم
بعد از اون سفر ، پریسا هم اومد دانشگاه و توی یه دانشگاه با هم بودیم
_____________

 
دو و نیم ماه قبل از عید سال 92 بود که احسان گفت با مهسا میخوان یه مدتی برن کانادا ، ولی به خاطر مشکلات ، منو پریسا نمیتونستیم بریم ، ناراحتم بودیم چهار نفرمون چون توی این مدت هیچ سفری دو نفری نرفته بودیم ، احسان هم خواست لغوش کنه ولی به اسرار من و پریسا اوکی رو داد
روز سفر شد و منو پریسا و خونواده احسان و مهسا اومده بودن بدرقه ، بلندگو اعلام کرد که مسافرا باید برن یواش یواش ، شروع کردیم خدافظی کردن و مهسا قبل از احسان رسید به من و دست داد و بغلم کرد و در گوشم گفت مواظب خواهرم باش ، بعد رفت با پریسا خدافظی کنه
احسان رسید به من و خدافظی کمی هم نصیحت کرد و روبوسی و رفت ، موقعی که دست پریسا رو گرفت یهو گفت واااااااااااااااای ، همه هم برگشتن سمت احسان ، گفتم چیه؟ ، گفت پاسپورتمو تو ماشین جا گذاشتم ، هم زمان که دوید سمت ماشی منم باهاش دویدم ، تو ماشین هر چی گشتیم پاسپورت رو ندیدیم ، یهو داد زد دیدمش ، بش گفتم بدو ، رفتیم وقتی رسیدیم به سالن بلنگو اعلام کرد که پرواز پرید ، همه چی خراب شده بود ، تو راه برگشت بودیم با احسان که مهسا گفت بزن کنار سوپرمارکت کار دارم ، منم صدا زد بیا کمک کن ، رفتم وارد سوپر مارکت که شدیم ، بم جریان و گفت که احسان از عمد این کارو کرده ، و دوست نداشته بدون شما بریم و خواهش کرد که به احسان هیچی نگم ، راستش هم ناراحت بودم هم خوشحال

 
ناراحت از این که به خاطر من سفرشو لغو کرده ، خوشحال از این که همچین دوستی دارم
بعد این ماجرا هم چند باری تو. خونه بین بزرگا بحث رفتن این دوتا شده بود ولی احسان و مهسا میپیچونده و بحث و عوض میکردن
_______________
یه روز تو حموم بودم که احسان زنگ زد ، داداشم تلفون رو اورد ، داد زدم که مگه نمیبینی تو حمومم ، بهم گفت احسان و میگه که با امید کار دارم ، گفتم بش بگو بعد زنگ میزنم ، رضا (داداشم به احسان اینو گفت) بعد رضا بم گفت میگه یه اتفاقی واسه پریسا افتاده ، اینو که شنیدم با سر رفتم تو دیوار هر جوری بود خودمو به گوشی رسوندم و احسان بم گفت سریع بیا ، بین شهر ما تا اونجا 110 کیلومتر راه هست ، نمیدونم کی اماده شدم ، کی سوار شدم کی رسیدم ، وقتی رسیدم ماشینو وسط خیابون رو به روی خونه احسان روشن ولش کردم و درم باز بود رفتم بالا درو که باز کردم پریسا جلوم بود دیدمش میخکوب شدم ، سالمه سالم بود ، لبمو بوسید گفت تولدت مبارک عشقم ، و بعدشمو هیچی غیر از سیاهی ندیدم ، چشمو که باز کردم دیدم رو تخت احسان هستم ، پریسا هم کنارم نشسته ، خیلی حرفا داشتم که بگم ولی دهنم باز نمیشد ، قلبم به شدت میزن ، پریسا هم با یه حالت نگران ولی خوشحال بهم نگاه میکرد ، با لبخندی که سعی میکرد قایمش کنه گفت ببخش عزیزم ، هیچی نمیتونستم بگم ، احسان اومد داخل زورمو جمع کرم که پاشمو تا میخوره بزنمش ولی جون نداشتم ، اومد گفت امید ببخش ، از ته دل میگم …
بعد چند ساعت حالم یواش یواش داشت میومد سر جاش و از شوک خارج شده بودم و واسه این که پریسا کنارم بود تمام اون کاجرا رو فراموش کرده بودم

 
مهسا اومد داخل و یه جعبه کنارم گذاشت ، گفت بیا این کادو تولدت ، احسان گفت اخ داشت یادم میرفت ، اینم کادو من به تو ، یه جعبه کوچیک بود تقریبا …
بعدش رومو کردم سمت پریسا احسان و مهسا هم نگاش کردن ، گفت چیههههههه؟ من که کادو دادم دم در …. بازم نگاش کردم ، خم شد یه بار دیگه لبامو بوسید … بلند شد … گفتم از کادو اون دوتا خیلی خیلی سر تر بود ، احسان یه نگاهی کرد و خم شد که این حرکتش همانا و تو سریی که از مهسا خورد همانا … اینم بمب خنده تولد … کادوی مهسا رو باز کردم یه ست لباس شیک بود ، ازش تشکر کردم یکی دو دقیقه گذشت احسان گفت هوی کادو من چی؟ … ، گفتم ا یادم رفته بودا و خندیدم بش … کادوشو باز کردم ، یه سویچ داخلش بود با تعجب نگاش کردم بعد سرمو چرخوندم سمت احسان ، گفت اااااااااااااا سوییچ من گم شده بود اینجاست گس … کثافت بد جوری ضد خال زده بود … بعد رفت بیرون و اومد و گفت بیا اینم کادوت ، یه چک کشیده بود به ارزش 20 میلیون ، گیرندشم نوشته بود داداشم Plain Face
خوب شاید از نظر مادی این کادو گرون بود ولی با بوسه ای که پریسا داده بود اصلا قابل مقایسه نبود … قبلا بوسیده بودمش ولی هیچ .قت تکراری نشده برام …
خوب فردای اون روز احسان بهم گفت اماده شو میخوایم بریم یه هفته دشت و دمن ، بش گفتم کار دارم و نمیتونم
با اسرار پریسا و مهسا و اخسان ، قبول کردم که برنامه رو بنداذن دو هفته بعد ، روز موعود رسید و حرکت کردیم ، با ماشین احسان ، رفتیم ویلای بابای احسان ، شمال … 2 روز اونجا بدیم ، شب سوم احسان اومد کنارم لب دریا نشست و گفت :

 
امید؟
جانم؟
فک نمیکنی یه کم زیادی با هم دسوتین؟
گفتم یعنی چی؟
گفت پریسا واسه تو صبر کرده ها ، فک نمیکنی باید یه پله بری بالاتر؟
گفتم خواهشن راجعبه سکس باهام حرف نزن قبلا بحث کردیم
زد تو سرم و گفت خره مگه دوسش نداری؟ چرا صبر کردی؟ دست کرد تو جیبش و یه جعبه در اورد داد دستم ، بازش کردم دیدم 2 تا حلقست
احسان حون امید بیخیال شو …
خفه شو بابا اااااااا ، واسه چی صبر کردی؟
اصن شاید پریسا نخواد
مهسا باهاش حرف زده ، منتظر توه
باید بابا مامانش باشن یا نه؟
باهاشون هماهنگ کردیم منو مهسا شاهد هستیم
احسان …
حرف نزن دیگه ، همین امشب باید کارو یک سره کنی
احسان ، نمیشه ، میترسم
خنگ بازی در نیار ، برو هر چی تو دلته بریز بیرون
احسان بلند شد ، مهسا هم بلند شد و دستشو حلقه کرد دور دست احسان و 5-6 متر از ما دور شدن
راستشو بخواین همیه این لحظه ارزوم بوده ، یه شب کنار ساحل ، دور اتیش ، با کسی که واقعا عاشقشم …
پریسا بم زل زده بود ، نمیدونستم چی کار باید بکنم ، تو فکرم 1000 تا چیز میچرخید ، بدون داشتن هدفی بلند شدم و رفتم جلوش ، رو یه تیکه چوب نشسته بود یه پتو هم دورش ، نور اتیش که به صورتش میخورد واقعا چهرشو دیونه وار خوشگل کرده بود

 
نشستم روی دوتا زانوم جلوش
گفتم پریسا
امید…
می … میدونی که چقد دوست دارم
منم دوست دارم امیدم
هر کسی ارزو داره با تو باشه … ولی این فرصت رو من به دست اوردم … نمیخوامم از دستت بدم
منم نمیخوام تورو از دستت بدم
خو … خوب ، خوب پس بیا مال هم باشیم تا اخرش
مگه نیستیم؟
چرااااااا ، و … ولی … من … (خودشو انداخت تو بغلم ، لباشو بوسیدم و گفتم خانومم میشی؟ سرشو گذاشت رو شونم و در گوشم اروم گفت آره … دستشو گرفتم و حلقه رو تو دستش کردم و اونم همینطور … بعدشم لباشو بوسیدم دوباره)
هووووووووووو هووووووووووووووو …………. احسان بود که داشت جیغ و داد میکرد ، این طرف اشکم در اومده بود از شادی … پریسا هم از شرم سرشو انداخته بود پایین … مهسا دوید و پریسا رو بغل کرد … احسان هم اومد و همو بغل کردیم … بعد چند لحظه مهسا اومد و بغلم کرد و بهم گفت فرشته منو ناراحت نکنی ها ، خودم تنبیت میکنم ، گفتم مگه کسی دلش میاد پری رو ناراحت کنه؟ گفت ااااااااا فقط من بش میگم پری ها …. دفعه اخرت باشه ، گفتم باشه …
احسان داد زد ، هووووووووووووووی زنت اینجاستا ، اون زنه منه …. مهسا هم برگشت و یکم نگاش کرد ، احسان گفت راس میگم دیگه ، بعدشم خدید و مهسا رو بغل کرد منم پریسا رو بغل کردم …
تا صبح تو بین پاهام تکیه داده بود بهم و کنار اتیش به دریا نگاه میکردیم و با هم حرف میزدیم ، به فاصبه 1 متریمون احسان و مهسا هم همینطور…

 
صبح ساعت 12-1 بوب که بیدار شدیم ، منو احسان بودیم ولی مهسا و پریسا نبودن … بعد از نیم ساعت اومدن ، دیدیم وُو … ، رفته بودن ارایشگاه ، به خونواده زنگ زدیم و کلی هم تبریک گفتن و قرار شد بعد وقتی رسیدیم خونه همون جا محظریش کنیم و شرعی به قئل اونا … نکته مهم این بود الان پریسا زن من بود ….. خیلی خوش گذروندیم اون روز ، ساعت 8 شب بود که اومدیم خونه … احسان و مهسا رفتن کنار دریا … یه چیزیه که نمیشه ازش تفره رفت …
وقتی وارد اتاق خواب شدم صحنه ای دیدم که باورم نمیشد … کلی شمع روشن بود روی تخت هم پر از گلبرگ قرمز و صورتی … اینم کار احسان و مهسا بوده … نشسته بودم که در باز شد … نور توی اتاق به خاطر شمع ها کم بود ولی پشت سر پریسا لامپ روشن بود … نمیشد خوب دید … امد جلو و درو بست … خدای من چی میدیدم … یه لباس سفید نازک تا بالای زانو ، که سوتین و شورت مشکیش از زیرش پیدا بود … زبونم بند اومده بود ، اومد سمتم و دستامو گرفت ، بلند شدم ، رفتم سمت لباش و لباش رو میخوردم چند دقیقه ای میشد که لباش رو میخوردم دستشو برد سمت پیرنمو دکمه هام رو باز کرد ولی پیرنمو در نیورد ، دستشو گذاشت روی شکممو تا روی سینم دستشو کشد ، بعد اروم دوتا دستشو گذاشت روی کتفم و پیرنمو به ارومی در اورد ، دوباری دستشو گذاشت پشت سرم و شروع به خوردن با ولع بیشتر کردیم … بعد از چند لحظه اروم چرخیدم و خوابوندمش روی تخت لبامو بدون این که از لباش جدا کنم بردم روی گونه های و لاله گوشش رو مکیدم ، با اولین حرکت من ، اه کشید و برای اولین بار اه کشیدنش رو شنیدم ، ادامه دادم و اون بیشتر حشری میشد و بیشتر اه میکشید … لاله گوشش رو ول کردم و رفتم سمت گلوش و شروع کردم مکیدن و خوردن گلوش که باعث شد کمرشو از رو تخت جدا کنه و اه بکشه … ادامه دادم و امدم پاین تر تا رو شکمش که رسیدم سرمو جدا کردم و لباسش رو کشیدم بالا ، کمرش رو از رو تخت بلند کرد تا کار من راحت تر شه ، تا پایین سوتینش کشیدم بالا و زبونم رو گذاشتم روی شکمش و تمام شکمش و میخوردم و لیس میزدم و اروم میرفتم بالا همزمان که به سینش رسیدم لباسش رو از بالا در اوردم و از روی سوتینش سینشو میمکیدم … و اون به شدت اه میکشید ..

 

 

. سوتینش رو در اوردن و شروع کردم به خوردن پستون سمت چپش و با دست اون یکی سینشو میمالوندم بعد از 1-2 دقیه عوض کردم … بعد از این که سینشو خوردم … رفتم پایین تر و رونای خوش فرمشو مومالیدم و بوس های ریز ریز میکردم … دستمو گذاشتم روی شرتش و اروم از پاش در اوردم همینججور که به زیبا ترین چیزی که به امرم دیده بودم خیره شده بودم دستم روی رونش بود ، سرمو فشار داد به سمت کسش و منم برای اولین بار شروع به خوردن کردم ، طعم عجیبی داشت کمی شور ولی فوق العاده لذت بخش … بعد از 3-4 دقیقه خوردن لرزشی توی بدنش افتاد و یه اه بلند کشید و ساکت شد … کنارش دراز کشیدم و اروم لباشو میبوسیدم … بعد از 6-7 دقیقه بلند شد و شلوار منو در آورد و اول از رو شرت کیرمو توی دستش گرفت و بعدش شرتمم در اورد کمی به کیرم خیره شد … بعدش سرشو بوسید و شروع کرد به خوردن ، وارد نبود برای همین بعضی مواقع دندوناش میخورد به کیرم ، بعد از 1-2 دقیقه سرشو بلند کردم و کشیدمش رو خودم … کمی نوازشش کردم و بوسیدمش ، برای اولین بار از وقتی که شروع کرده بودیم حرف زد …
امید
جانم عزیزه دلم
تمومش کن دیگه طاقت ندارم
چشم خانومی
سرشو تنظیم کردمو اروم فشار دادم بعد از این که سرش رفت داخل متوجه شدم که سخت تر نفس میکشه و کمی درد داره ، کشیدم بیرون و گفتم هر وقت درد داشتی بگو … وقتی دوباره شروع کردم … دستشو گذاشت روی شکمم ، هر وقت درد داشت فشار میداد و هر وقت شل میکرد من فشار میدادم ، یه جایی رسیده بود کیرم که احساس میکردم یه چیزی مانه میشه ، به محض این که فشار هم میدادم پریسا جیغ میکشید ، میدونستم که پردش هست ، لباشو با لبام گرفتم و فشار دادم ، جیغ های که میزد توی دهن من خفه میشد … بعدش احساس کردم جا باز کرده ، دو بار تلنبه زدم و کشیدم بیرون دستمال کنار تخت بود ورداشتم ، هر کیر خودم رو تمیز کردن هم کس پریسا رو …

 
تازه متوجه شدم کنار دستمال کاندوم هم هست ، بعد از این که پریسا گفت اماده ام کاندوم رو کشیدم و دراز کشیدم روش گاهاشو باز کرد و درو کمرم حلقه کرد ، اروم اروم فرو کردم داخل ، تقریبا تا وسطاش رفته بود که گفت یواش تر منم منتظر موندم جا باز کنه ادامه دادم تا این که کامل جا شده بود ، شروع کردم تلنبه زدن و اونم اه میکشید ، خیس عرق بودیم و لذتی وصف نشدنی رو تجربه میکردیم ، جاهامونو عوض کردیم ، من خوابیده بودم و اون روی کیرم نشسته بود ، توی این حالت خیلی لذت بردیم من سینه هاشو گرفته بودم و اونم بالا پایین میرفت ، سرشو به عقب برگردونده بود و با هر بار رفتن کیرم تا ته ، یه اه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه میکشید
پوزیشن رو عوض کردیم به حالت سگی ، هر بار که کیرم رو فرو میکردم داخل کسش ضربه ای به کونش میخورد یه حالت موجی خیلی دیدنی درست میکرد ، شهوتم چند برابر شده بود ، کیرمو در اوردم و دوباره کردم داخل کسش ، و … چند بار همین طوری ادامه دادم و بعد احساس کردم ابم داره میاد سرعتم رو زیاد کردم اونم داشت ارضا میشد ، جفتمون تو ابرا بودیم و داد میزدیم اون ارضا شد ، کیرمو کشیدم بیرون و کاندوم رو در اوردم و ابم ریخت روی کمرش ، هر دو همون حالت افتادیم ، فک کنم 20 دقیقه ای بی حال بودیم ، بعدش بلند شدیم و دوش گرفتیم یه شب فوق العاده دیگه رو با احسان و مهسا صبح کردیم …
با تشکر از خوندنتون
منتظر نظراتتون هستم
نویسنده : امید

7 thoughts on “یک زندگی

  1. اگه واقعى بود که اميدوارم خوشبخت بشين اگرم غير واقعى بود باز دمت گرم خيلى قشنگ نوشته بودى