فریب

 

روزگار همیشه بازیهای عجیبی واسه ما آدما تدارک میبینه بازیهایی که شاید هرگز توی خواب هم تصور اتفاق افتادنش رو نمیکنیم از شانس خوب من همیشه ی پای این بازیها تو زندگی من ی زن بوده! چند وقتی بود که با ی زن بیوه 37ساله به اسم سارا دوست شده بودم زیاد خوشگل نبود ولی هیکل خوبی داشت با این همه خیلیها تو کارش رفته بودن و اون اعتنا نکرده بود ولی در کل چون سنم داشت از مرز 32 میگذشت توی این فکر بودم که ازدواج کنم و رابطم رو باهاش به هم بزنم اما چون شرایط برام فعلا مطلوب نبود دست نگه داشته بودم . آره داشتم از بازیهای زندگی میگفتم

 

یادمه اون شب کمی زودتر از سرکار برگشته بودم و قرار بود بعد از دوش گرفتن شب پیش سارا برم چند دقیقه ای از اومدنم به خونه نگذشته بود داشتم آماده میشدم که به حمام برم که خواهرم صدام کرد سپهر بیا تلفن کارت داره پرسیدم کیه ؟ گفت نمیدونم ی خانمی میگه کارت دارم با توجه به کار من که چند تا منشی ریز ودرشت تو شرکت داشتیم که بعضی اوقات به دلیل جواب ندادن همراه من ،به تلفن خونه زنگ میزدن و با توجه به رابطه مستقیم کاری من با اونا نه واسه من عجیب بود زنگ زدن اونا و نه واسه خونه! با بی میلی جواب دادم بله بفرمایید! و منتظر جواب شدم چند ثانیه جوابی نیومد پس دوباره با تحکم گفتم بفرمایید!خیلی زود جواب داد سپهر خودتی ؟! صداش خیلی آشنا بود !پرسیدم بله شما؟ جواب داد دیگه نمیشناسی منم بهاره! از جوابش یخ کردم گلوم بدجوری خشک شده بود بعد از چند لحظه گفتم آ….؟ که چی؟ بعد از آین همه سال زنگ زدی که چی بگی؟! باورم نمیشد که اون بعد از این همه سال و بعد از شوهر کردنش و حتی بچه دار شدنش بهم زنگ بزنه خواهرم با شنیدن اسم بهاره ی لحظه ایستاد و بهم نگاه کرد انگار اون هم باورش نمیشد که طرف پشت خط اون باشه! ی لحظه مثل برق تمام گذشته از جلوی چشمام گذشت آخرین دیدارمون رو به یاد آوردم قیافه بزک کردش تو قاب پنجره واسم زنده شد که داشت نگاههم میکرد! سپهر من دارم شوهر میکنم ! نشنیدم چی گفتی دوباره بگو!

 

 

مست بودم با دست به تیر برق تکیه دادم که وزنم رو نگه داره! بلند خندیدم! نه بابا راست میگی؟! با ترس نگام کرد این فرصت آخر بود دیدی که بابام رضایت نمیده! و من جواب دادم هم خودت رو وهم شوهرت رو میکشم!خودم هم میدونستم که این کارو نمیکنم آخه خیلی خاطرش رو میخواستم اون موقع 7 سال بود که از آشنایی ما میگذشت همسایه روبروی ما بودن وقتی به محل ما اومدن همه بچه ها زود فهمیدن که بهاره فقط مال منه! چند ماهی از رابطه ما نمیگذشت که پدرش از طریق نامادریش از رابطه ما خبردار شد تازه وقتی فهمیدم با کی طرف هستم که ازم شکایت کرد و ی روز که از دبیرستان اومده بودم دم درخونه منکرات انداختم تو ماشین و تا اومدم به خودم بیام دیدم زیر مشت و لگد برادران منکرات دارم له میشم بگذریم که به چه بدبختی از این ماجرا فرار کردم بعد از اون ماجرا رابطه من باهاش خیلی کم رنگ شد چون باباش بدجوری کنترلش میکرد! یادمه ی شب که بهم زنگ زده بود ازم خواست که آخر شب برم خونشون! باباش واسه خرید فروشگاهشون به تبریز رفته بود با اینکه جز زن بابا وخواهر و داداش کوچیکش که اونم طبقه بالا بودن کسی نبود ولی بدجوری میترسیدم چون باباش تجسم شر بود! کلا تو زندگی آدم بی کله ای بودم ولی این موضوع چیز ساده ای نبود !بگذریم قرار این بود که آخر شب که همه خوابیدن درو نیمه باز بذاره تا من برم تو ! نیمه شب با هزار فکر ناجور زدم تو کوچه و چون درو باز دیدم رفتم تو! طبقه پایین که بهاره اتاقش توش بود ی نیمچه پله میخورد و میرفت پایین دیدم تو سرسرا پیداش شد آروم صدا زد بیا تو و خودش رفت داخل! بیصدا به دنبالش رفتم داخل !

 

 

اتاقش کنار ی انباری بود که وسایل اضافه رو اونجا میذاشتن،ولی الحق اتاق تمیزی داشت! روی تخت دراز شده بود ی لحظه چرخید ونگام کرد آره خوب بزک کرده بود ی تاپ نارنجی که با دامنش ست بود هم خوشگلیش رو دو چندان میکرد با دست اشاره کرد بیا پیشم بخواب ! تو طول آشنایمون جز چند تا بوسه چیزی بین ما نگذشته بود! کنارش دراز کشیدم و دستم رو زیر سرش گذاشتم و به طرف خودم کشیدمش بدنش ی تیکه آتیش بود بوی عطر موهاش داشت دیونم میکرد! لبامون بهم قفل شد! تا جون داشتم میکش زدم دیگه لباش داشت به سفیدی میزد!ی لحظه چشمام روی سینه های کوچیکش قفل شد از بالای تاپ میشد خطش رو دید! سرم رو به زیر گردنش نزدیک کردم آه کشید ! آروم تاپش رو دادم بالا و نگاه سینه هاش کردم سوتین صورتی بسته بود یکی از سینه هاش رو با دستم بیرون کشیدم نوک قهوه ایش رو آروم زبون زدم آه بلندی کشید چند دقیقه به خوردن ادامه دادم کیرم داشت میترکید تاپش رو بیرون کشیدم دستم رو از زیر دامن به طرف کوسش بردم و کوسش رو تو دستم گرفتم شورتش خیس بود دامنش رو بالا زدم کوس توپولش از زیر شورت داشت خودنمایی میکرد شورتش رو پایین کشیدم ی کم مو داشت ولی من کوس مودار رو بیشتر دوست دارم زبونم رو به طرف چوچولش بردم و بالا کشیدم با هر زبون کمرش رو بالا و پایین میکرد شلوارم رو پایین کشیم وکیرم رو بیرون آوردم از دیدنش ی کم مکث کرد کیرم رو گرفت و شروع به زبون زدن کرد سرش رو گرفتم و کیرم رو به طرف دهنش فشار دادم کیرم رو دندون زد دردم گرفت میدونستم که از جلو کاری نمیشه کرد برش گردوندم وای عجب کون توپول وگردی داشت

 

 

لاش رو با دست باز کردم سوراخ قهوه ایش داشت دلبری میکرد شروع به خوردن کونش کردم نالش بلند شده بود از خوردن کونش خیس بود نیاز به چرب کننده نبود کیرم رو آروم در سوراخش گذاشتم با دست جلوش رو گرفت و با نگرانی برگشت و نگام کرد معلوم بود ترسیده بهش گفتم نترس عسلم نمیذارم درد بکشی دوباره دراز کشید کیرم زیاد کلفت نیست ولی درازه! آروم سرش رو دم سوراخش گذاشتم و آروم هلش دادم داخل سرش به زور رفت تو! دیدم داره درد میکشه گفت سپهرم درد دارم گفتم الان عزیزم! بیشتر فشار دادم کیرم تا دسته رفت تو! جون عجب کون گرم وتنگی داشت! آروم شروع به تلمبه زدن کردم وسرش رو برگردوندم و ازش لب گرفتم داشتم ارضا میشدم سرعتم رو بیشتر کردم وبا فشار همه آبم رو داخل کونش خالی کردم !
اینها خاطراتی بود که به سرعت نور از جلوی چشام رد شد حالا 8 سال از ازدواج کردنش میگذشت! به خودم اومدم دوباره پرسیدم بهاره نگفتی چرا زنگ زدی ؟ جواب داد شمارتو بده میخوام ببینمت !

ادامه؟ …

نوشته:‌ black wolf

دیدگاه بسته شده است