عشق کودکی

 

داستان من مال فروردین 91. کل ماجرا 8روز بیشتر نبود! خب کلا این ماجراها یا جذابن یا دردناک. شاید این از نوع دوم باشه برا من ک اینجوره.خیلی نمیخوام فاز ناامیدی بدم ولی این اتفاقا وقتی میفته باعث ناامیدی میشه…..خب جونم براتون بگه من از بچگی با پسر همسایمون بازی می کردم دقیقا یک سال از من بزرگ تره. از 6سالگی باهم همسایه و هم بازی بودیم. جفتمون تک بچه بودیم و مادرامون کارمند خیلی وقتا با هم اوقات میگذروندیم. این ماجرا خیلی قابل احترام تره ازینه ک تو این سایت گفته شه ولی شاید چون نمی تونم به کس دیگه ای بگم اینجا به همه می گم!!!

همیشه بم میگن که ساده ام. من از بازی کردن باش لذت می بردم بچه دبستانی ک چیزی حالیش نمیشه ولی بعد یک مدت که رفتم مدرسه تقربا از سال چهارم دبستان به بعد رابطم باش کم شد خودم دلم نمیخواس باش بازی کنم چمیدونم جو گیر شده بودم بزرگ شدم میخواسم حجاب رعایت کنم و ازین حرفا….ولی بعدش یک مشکل داشتم (دلتنگی) من بهش عادت کرده بودم که هرروز هی زنگ بزنه بگه مشقاتو نوشتی بریم بازی؟بدو بنویس دیگه اه چقد طولش میدی . ….ولی دیگه کسی نبود باش بازی کنم. من مونده بودم و عروسکام انقد حواسم جمع کاراش شده بود که تو خونشون راه میرفت میفهمیدم ک اون اومده . بعضی موقع ها هم که صداشو میشنیدم با دوستاش میرفت بیرون یواشکی از پشت پنجره نگاش میکردم فقط همین حتی نمی دونسم چرا دوس دارم نگاش کنم انقدم تابلو بودم که منو میدید از پشت پنجره. همیشه این استرس تو دلم بود که کسی نفهمه من نگاش کردم ….خیلی بچه بودم!من این مشکلو سال اول داشتم بعد یک مدت همه چی رو فراموش کردم راهنمایی که میرفتم زیاد تو راه مدرسه میدیدمش همیشه اون از هر فاصله ای که منو میدید با اشاره سر بم سلام میکرد بعد منم ج میدادم.یک روز وقتی داشتم میرفتم سوار سرویس شم برم مدرسه دوستشو دیدم هر چی نگاکردم خودشو ندیدم که سلام کنم من انقد بچه بودم که عذاب وجدان میگرفتم همیشه اون اول سلام کنه با این ک بزرگتره!!( در این حد ) وقتی به ماشین رسیدم دیدم با دوستش ایستادن و ب من نگا میکنه و لبخند میزنه انقد تعجب کردم که برگشتم پشت سرم نگا کردم دیدم بغیر من کسی اونجا نیس این ماجرامنو ب شک انداخت خیلی احمق بودم که فک میکردم شاید از من خوشش میاد. همچین اتفاقات مشابه چند باری افتاد و من حس میکردم بم توجه داره ولی زیاد محل نمیدادم انقد بچه ساده بودم که وقتی بم pm داده بود نوشته بود فدات شم فک کردم اشتباه کرده بعد از یک مدتم ignore کردمش!!همه این ماجرا ها گذش و من با عشق دوران طفولیت کنار اومدم ولی همیشه ته دلم دوس داشتم بدونم در مورد من چ فکری میکرد. من زیاد نمیدیدمش با اینکه همسایه بودیم یادمه اون موقع ها که دلم براش تنگ می شد دعا میکردم توراه مدرسه ببینمش. ولی نمی دونم چش شده بود (شایدم من حساس شده بودم) حس میکردم از من فرار میکنه. مثلا یک روز صبح تو ماشین نشسته بودم منتظر بابا که برم مدرسه دیدم در خونشونو باز کرد تا منو دید تو ماشین درو نیمه باز گذاش و برگشت داخل از آینه نگاکردم وقتی ما دور زدیم و رفتیم درو باز کرد اومد بیرون این اتفاق چن بار افتاد از کنار منو مامانم رد میشد به من سلام نمی کرد آی لجم میگرفت. اول فک کردم حتما فک میکنه هنوز ازش خوشم میاد برام قیافه میاره ( ازونجا که خیلی اعتماد بنفسه همین بوده حتما) برا دوستام که تعریف می کردم میگفتن ازت خوشش میاد ولی من این حرفا باورم نمی شد. اون وقتی بزرگ شده بود دنیای خیلی متفاوتی با من داشت کلی دوس دختر ، پارتی، خلاصه عیش و نوشش به راه بود ولی ما ازون خونواده هاش نیسیم! اینا همه مقدمه بود اصل ماجرا از وقتی شروع شد که من ignoreاش رو برداشتم از اون روز به بعد هی pm داشتم سلام چطوری؟ ازین حرفا محل نمیدادم فک میکردم send to all میکنه. فک کن ک 5-6 سال یک نفر همینطور pm بده ج نگیره بازم بده!! خلاصه یک روز شیطونیم گل کرد گفتم این یارو دیگه مارو یادش نی بیا سرکارش بذاریم یک تفریحی داشته باشیم بخندیم چن روزی که ای کاش هیچ وقت ignoreشو برنمی داشتم. چن باری چتیدیم خلاصه روز آخر ازش شماره گرفتم ولی فهمیدم که میشناسه منو و میخواد اذیت کنه گفتم اشکل نداره بازم حال داره …..امان از دست شیطون!

 
یادم نمیره 5 شنبه بود مقاومت مصالح داشتیم بعد کلاسم بش اس دادم که فلانیم شمارمو داشته باش..دوستم گف مراقب خودت باش این پسره شیطونه ولی من با تمام اعتماد بنفس گفتم درسته پسره بد و هر کی رو اذیت منه منو اذیت نمی کنه .چشم تو چشمیم همیشه!!
فرداش جمعه تازه بیدار شده بودم که اس داد منم خوشحال که پروژه جدید این ترم سرگرمیم شروع شد…منه از همجا بی خبر ! یارو از همون اس اول زد جاده خاکی که من از یک دختری خوشم میاد نمیدونم چطو بش بگم میترسم به مامانش بگه میترسم بد بشه و….ازین چرت و پرتا! منم بدجنس تشویق کردم که خاک برسر بی عرضت تو نمتونی بگی انتظار داری دختره جار بزنه؟ اونم نه گذاشت نه برداشت زرتی خودشو معرفی کرد و گف من اونم توام دختره! عین فیلما نمدونستم بخندم از خوشحالی یا از خنکیش…پروژمو خراب کرده بود اون اول که زدم تو پرش که تو سوسولی منم خوشم نمیاد با کسی دوس شم. ولی بعدش با خودم گفتم این یارو همونیه که یه زمانی احساس خوبی نسبت بش داشتی( نمیشه بش گف دوس داشتن) خلاصه باش قرار گذاشتم شنبه بعد کلاسم بیاد دنبالم .
تمام مدت از اینکه دوس داره با زنش کجاها بره حرف میزد انقد جاهاش خوب بودن دوس داشتم منم برم . هی میگف من برات اینجوری میکنم اونجوری میکنم انگار که من بش بعله گفته بودم….اصلا کاراشو نمی فهمیدم نمیدونستم باید بخندم بش خوشال باشم عصبانی شم ….گیج گیج گیج بودم.

 
این از شنبه ، یکشنبه هم به همین صورت گذشت دوشنبه متفاوت بود خیلیییییی….اونروز همو ندیده بودیم ولی تا آخر شی با هم اس بازی می کردیم بیشترش بحث بود ک حرف از س ک س هم میزد من گفتم من نیستم ولییییییییییییی اون خواهش کرد که یک دقیقه بیام تو حیاط تا منو ببینه منم میدونستم چی میشه خب شاید ته دلم می خواستم! با کلی استرس انقد که تمام بدنم میلرزید رفتم و اون منو بوسید….نمیدونم دوس داشتم یا نه …..تمام دور دهنمو خیس کرده بود ولی وقتی تونستم بغلش کنم دیگه دلم نمی خواس بره نمی تونستم دستشو ول کنم ….ولی اون فقط بوس می خواست احساس من حتی به چشمم نمیومد . زود برگشتیم داخل دوباره یکم اس بازی کردیم که یکهو گف بازم میخوام منم گفتم منم! مثل احمقا دوباره رفتم و ایندفعه کلی شهوتی منو بوسید منم همراهیش کردم تمام بدنمو لمس میکرد همینطور که لبام رو لباش بود دیگه فکرم کار نمی کرد … وقتی به خوذم اومدم دیدم بلوزشو درآوردم تقریبا و تمام بدنشو بوسیده بودم بغلم کرده بود بدنشو بم فشار میداد …..ایندفعه سخت تر جدا شدم بم گف خیلی هاتی و بم لبخند زد. خوشال شده بودم نمیدونم چرا ازین کارم انقد خوشال شده بودم!! تمام شبو رؤیا میدیدم….ولی اون فقط یک بوس می خواست همین!
فرداش که سه شنبه باشه من خیلی درگیر بودم و آخر شب خودش بم زنگ زد گف دوباره شب تو حیاط میبینمت. من تا 4 صبح مث احمقا بیدار بودم ولی بم اس نداد.
4شنبه بش اس دادم ج نداد زنگ زدم صداش گرفته بود نفهمیدم چرا ولی جواب درست و حسابی بم نداد و ….دیگه گوشیش خاموش شد! داشتم دیونه میشدم نمیتونستم بفهمم چی شده شماره دوستشو گرفتم ازش خواهش کردم بش بگه حتما با من تماس بگیره ولی اون روز خبری ازش نشد .
5 شنبه ساعت 3 شب گوشیم زنگ خورد گیج خواب پاشدم شماره ناآشنا بود ج دادم خودش بود صداش خیلی گرفته و دو رگه بود اون شب بم گف که فهمیده ایدز داره و نمی خواد زندگی منو خراب کنه من ک باورم نشد ولی صداش یک جوری بود اون شب فک کردم گریه کرده ازش پرسیدم کجایی گف تو ماشین فقط همین!

 
چند بار ب این شماره جدیدش اس دادم ج نمیداد یکروز بم گف برم ببینمش منم چون میخواستم ببینمش و تو چشماش نگا کنم و راستشو بفهمم قبول کردم . اونروز کلاسمو نرفتم و منتظر موندم همه برن اون اومد خونمون تو اتاقم باش که حرف میزدم به فرش نگا میکرد تو چشماش میخوندم که یک چیزی رو بم نمیگه ولی نمی فهمیدم چه مرگشه حرفاش و کاراش بهم نمی خورد! من نمی دونستم باید چکار کنم اونروز خودش بم گف دوس دخترم نیستی می تونیم فقط دوس باشیم و دوباره منو بوسید! بعد ازینکه پاشو از در اون اتاق گذاشت بیرون دیگه ازش خبری نشد و دوباره گوشیش خاموش شد! ب خاطر من 3 تا خط عوض کرد ….خودش بم شماره جدیدشو داد ولی دیگه ج نمیداد خودمم میکشتم ج نمی داد . هر وق منو می دید با پوزخند بم نگامیکرد و آخرین حرفشم پیشنهاد س ک س بود! کاری از دستم بر نمی یومد جز اینکه دلم به حال خودم بسوزه که چقد احمق بودم حرفاشو راجع به مشکلات خانوادگیش باور کردم دلم براش سوخت ولی……………راهی جز اینکه بش بگم می بخشمت و با خودم کلنجار برم ک هر روز ببینمش و تحمل کنم ندارم. خیلی دوس داشتم واقعا ایدز داشته باشه ومن ذره ذره آب شدنشو ببینم ولی همش دروغ بود گاهی فک میکنم شاید شرط بسته بوده فقط ازم یک بوس بگیره. حالا هم دیگ ازدواج کرد….اینم آخرش ولی من هنوزم گیجم که چرا همه این اتفاقا افتاد دختر زیاد بود چرا من! گاهی با خورم میگم اگ قرار باشه اون خوشحال باشه باید به تمام حقیقت این دنیا شک کرد پس عدالت چی میشه شاید بگی کاری نکرده ولی برا من خیلی زیاد بود دروغاش واون رؤیا پردازیاش راجع به من چیزایی ک گفت دروغ ب اون بزرگی که گف ایدز داره و اشکمو درآورد ….چرا؟می تونست بره دیگ بم نگا نکنه چرا یک همچین دروغی گف؟ هر وقت فک میکنم که چقد بم خندیده میخوام بمیرم که اجازه دادم انقد به شعورم توهین کنه.

نوشته: شکوفه رنگی

دیدگاه بسته شده است