سکس نهایت عشق است نه هرزگی

سلام اسمم نیماست. داستانی که براتون تعریف میکنم بر میگرده به حدود هفت سال قبل.زمانی که من درست بیست و دو سال داشتم.سیما دختر خالم ، سه سال از من کوچیکتر بود.به جز اون دو تا دختر خاله دیگه هم داشتم اما هیچکدوم به جذابیت و زیبایی سیما نبودن.سیما دختر قد بلندی بود که اندام کشیده و پری داشت.بر عکس اغلب دختر خانمها که خیلی ظریف و شکننده هستن ،سیما عضلات سفت و خوش فرمی داشت.موهای خرمایی رنگ و لختش حسابی به صورت سفیدش میومد و مژه های بلند و فر خورده اون زیباییش رو صد برابر میکرد.یه کمی هم شکم داشت که البته به نظرم همون هم باعث میشد سکسی تر به نظر بیاد.سیما سال آخر دبیزستان بود و واسه کنکور درس میخوند به همین خاطر اغلب مواقع خونه بود و با خانوادش جایی نمی رفت.من از روزی که فهمیدم غریزه و شهوت و دوس داشتن چه معنی داره ،سیما تنها دختری بود که توجه من رو به خودش جلب کرده بود و کم کم در ذهن خودم از اون یک عشق رویایی ساخته بودم در حالیکه گاهی فکر میکردم سیما حتی کمترین توجهی به من نداره.همین مساله بیش از هر چیزی تو دنیا آزارم میداد و از زندگی نا امیدم میکرد. هر وقت که خونه خاله دعوت بودیم تمام هوش و حواس من به سیما و حرکات و رفتارش بود و با تمام وجود تلاش می کردم از بین هر کلمه ای که از دهنش بیرون میومد ردپایی از عشق یا علاقه رو پیدا کنم
.بارها و بارها با خودم عهد کرده بودم که برم جلو و همه چیز رو صادقانه بهش بگم اما همیشه چیزی در اعماق وجودم مانع میشد و من رو به شدت می ترسوند چون اخلاق خاله اقدس رو خوب میشناختم و حتی ممکن بود کار به دعوای خانوادگی بکشه.از طرف دیگه هم رفتار سیما با من طوری بود که به قول معروف با دست پس میزد و با پا پیش میکشید و همین اتیش عشق و علاقه من رو شعله ورتر می کرد.اوضاع به همین کسل کنندگی پیش میرفت تا اینکه شب عروسی یکی از آشناها و میون شلوغی آروم خودم رو به سیما نزدیک کردم و درست کنارش ایستادم.میدونستم متوجه من شده.داشتم با خودم کلنجار می رفتم که از کجا شروع کنم و چی بگم.حسابی داغ شده بودم و شرشر عرق می ریختم.هر حرفی رو تو دهنم مزه مزه میکردم بی معنی و پوچ به نظرم میومد.سیما هم انگار اصلا حواسش به من نبود و با یکی از دخترای فامیل گرم صحبت بودن.خیلی کلافه بودم و حسابی از خودم و اونهمه بی عرضگی متنفر بودم.به همین خاطر نا امید تصمیم گرفتم برم گوشه ای بشینم و باز هم مثل بازنده ها فقط با خیالش خوش باشم.سرم رو پایین انداختم و به طرف گوشه باغ حرکت کردم که ناگهان گرمای دستای ظریفی رو توی دستم حس کردم.باورم نمیشد …خودش بود.سیما دستم رو گرفته بود و مانع رفتنم میشد.همونطور که دستم رو گرفته بود من رو به یه گوشه خلوت کشوند و زیر یه درخت نشستیم.تمام بدنم گر گرفته بود و حرفی نمیزدم.سیما اون شب ساتن سفید و بلندی پوشیده بود که برجستگی سینه ها و باسنش همخونی شگفت آوری با قد و هیکلش داشت.شونه ها و گردن مرمرینش هم زیر لامپ های آبی رنگ باغ میدرخشیدن و لبای نازک و قشنگش انگار تازه از یه بوسه عاشقانه جداشده بودن.
سیما خودش رو بهم نزدیک کرد و کمی بهم تکیه داد.هنوز حرفی نزده بود.گرمای تنش با لطافت زنونش رو با تمام وجود حس میکردم.از زیر چشم نگاهی بهش انداختم …اصلا باورم نمیشد.چند قطره اشک مثل مروارید روی گونه های قشنگش سر میخوردن و پایین میریختن.من هم بی هیچ حرفی دستم رو دور کمرش حلقه کردم و اون رو محکم بغلم فشار دادم.لحظاتی بعد به خودم جرات دادم و با دست اشکهاش رو پاک کردم. همونطور که به هم زل زده بودیم یهو با هم زدیم زیر خنده و …. اون شب برای اولین بار گرمای لبهای ناز سیما رو روی لبهام حس کردم.از هر دری گفتیم و شنیدیم و سیما برام تعریف کرد که چطور همیشه منتظر ابراز علاقه و عشق من بوده.برام تعریف کرد که چطور همیشه زیر چشمی من رو زیر نظر داشته تا شاید از رفتار و حرکاتم پی به احساسم ببره و این دقیقا همون کاری بود که من همیشه انجام میدادم.اون شب که به خونه اومدم تا صبح خوابم نبرد.هم خوشحال بودم و اصلا این خوشبختی رو باورم نمیشد و هم اینکه برای اولین بار در زندگیم با یه دختر عشق بازی کرده بودم.البته هرچند خیلی مختصر بود اما همون چند لحظه باعث شده بود که تمام لباس زیرم رو کثیف کنم.برخلاف قبلا این بار این احساس خیس و داغ رو دوس داشتم چون خاطره یه عشق شیرین رو همراهش داشت.خیلی دوس داشتم بدونم آیا سیما هم همین حس رو داشته؟ از نظر روحی اطمینان داشتم اما میخواستم بدونم از نظر جسمی اون هم مثل من چنین چیزی رو تجربه کرده.تصور لباس زیر خیس و لزج سیما عشق و شهوتم رو هزاران برابر میکرد طوریکه توان تحمل نداشتم و آرزو میکردم هرچی زودتر فرصتی فراهم میشد تا دوباره… روزها یکی بعد از دیگری میومدن و میرفتن و ارتباط من و سیما فقط محدود شده بود به تلفن های پنهانی یا چشم و ابرو اومدن موقع مهمونی و…سیما خیلی بی تابی میکرد و طاقت دوری من رو نداشت .من هم تمام فکر و ذکرم سیما بود و هر دوتامون در این مدت هزار هزار قصر رویایی از عشقمون ساخته بودیم.از ازدواج گرفته تا بچه دار شدن تا ماه عسل و….هر شب که میخوابیدم تنها چیزی که تو ذهنم بود بدن برهنه سیما بود که با طنازی زنونه و مخصوصش به طرفم میومد و…
چشمام رو که میبستم گرمای سینه هاش رو با تمام وجود حس میکردم.چند بار هم پررویی کردم و از این احساسم براش گفتم.اون هم فقط لبخند میزد و سکوت میکرد…همیشه روزهایی تو زندگی ادم هستن که هرگز فراموششون نمیکنه حالا ممکنه اونروز تلخ یا شیرین باشه اما برای من و سیما روزی رسید که تا پایان عمر هرگز لحظه ای با اون لحظات برابری نمیکنه.چند ماه بعد و در یکی از روزهای سرد زمستونی خانواده سیما به خاطر مساله ای مجبور شدن برای چهار روز برن شهرستان.سیما هم طبق معمول درس رو بهونه کرد و خونه موند. خاله پیش مادرم اومد و سفارش سیما رو به مادرم کرد.مادر اصرار داشت که سیما این چند روز بیاد خونه ما اما خاله قبول نکرد و محیط ساکت خونه خودشون رو برا درس خوندنش مناسب تر میدید.صبح روز بعد خاله و خانوادش رفتن.اون روز من دانشگاه بودم.حدود ساعت یک کلاسم تموم شد و از دانشگاه زدم بیرون.چیزی رو که میدیدم باورم نمیشد…از تعجب خشکم زد…سیما جلوی در دانشگاه منتظرم وایساده بود و با همون چشمای سحرانگیزش بین جمعیت دانشجوها رو دنبالم میگشت.میدیدم دانشجوهای پسر چه نگاه حریصانه ای بهش میکردن طوری که حسادت تعدادی از دخترها رو تحریک کرده بود و وقتی از کنارش رد میشدن براش پشت چشم نازک میکردن.آروم بدون اینکه جلب توجه کنم از پشت بهش نزدیک شدم و چشماش رو با دست گرفتم.اول جا خورد اما بعد با لبخند ملیحی برگشت و گفت:خیلی بدی نیما ترسوندیمازش پرسیدم اینجا چکار میکنی؟گفت حوصلم سر رفته بود گفتم بیام با هم بریم بیرون.گفتم پس بزار به خونه زنگ بزنم و به مامان بگم ناهار نمیام.رفتم طرف باجه تلفن.موقعی که با تلفن صحبت میکردم فقط محو تماشای سیما بودم.به مادر خبر دادم و بعد هم دست سیما رو گرفتم و رفتیم طرف ماشین
.هنوز درست پشت فرمون ننشسته بودم که سیما سرش رو جلو آورد و لبهاش رو روی لبام گذاشت.مزه ی خوشمزه رژللبش با عطر دهنش قاطی شده بود و انگار یه فرشته رو میبوسیدم.بی اختیار شروع کردم به خوردن لباش که اروم خودش رو کنار کشید و با ملایمت گفت نیما زشته…مردم میبینن.جواب دادم به درک مگه جرمه هر کی بیاد بهش میگم خانممه.با این حرف گل از گلش شکفت و با همون طنازی و کمی هم لوسی گفت واقعا منو همسرت میدونی؟با اخم جواب دادم شک داری؟در همین موقع یه برق شیطنت رو تو چشماش دیدم که دوباره پرسید پس میای امروز مثل زن و شوهرا با هم باشیم…فقط نگاش کردم و لبخندی زدم و راه افتادیم.اول تو یه سفره خونه سنتی ناهار خوردیم و بعد بستنی و بعد….حدود ساعت 5 عصر هر دو خسته و کوفته رسیدیم جلو خونه خاله.سیما که داخل رفت مردد بودم که یهو انگار فهمیده باشه گفت چرا استخاره میکنی بیا داخل دیگه.وارد خونه که شدم سیما بخاری رو روشن کرد و بعد رفت داخل اتاق.حدود بیست دقیقه طول کشید …چند بار صداش زدم تا اینکه از پشت سرم صداش رو شنیدم که گفت…الان چطوریم؟ وقتی برگشتم باورم نمیشد.یه تاب قرمز پوشیده بود با یه شلوارک لی کوتاه. چشماش با سایه ابی رنگ هزار برابر قشنگتر به نظر میومدنو…بی اختیار گفتم :فرشته شدی. سیما بی هیچ خجالتی اومد روی پام نشست و دستش رو دور گردنم انداخت.لبش رو دوباره جلو آورد و با زبونش شروع کرد به لیس زدن لبهام.نتونستم بیشتر تحمل کنم و منم شروع کردم خوردن لبهاش… سیما رو بغل کردم و گذاشتمش روی تخت خاله و شوهر خاله.بدون اینکه نگران اعتراضش باشم دستم رو از زیر سوتینش به سینه هاش رسوندم.سینه های سفت و برجستش از شدت شهوت نوکشون به اندازه یک سانت بیرون زده بود و یه عرق ملایم اطرافش رو گرفته بود که اتیش شهوتم رو هزار برابر کرد.
سیما هم آروم دستش رو پایین آورد و شروع کرد به لمس کرن…من.با احتیاط سوتینش رو بیرون آوردم .اونچه میدیدم باورم نمیشد. دو تا سینه مثل دو تا سیب خوشگل با نوکهای برجسته صورتی رنگ قشنگ.بی اختیار بوسیدمشون.سیما هم پیرهن من رو درآورد و بعد هم شلوار و شورتم رو. منم جذات پیدا کردم و شورت و شلوارکش رو در آوردم.حالا سیما لخت و دمر روی تخت خوابیده بود اونم به حالت نیمه بی هوش…آروم روی پشتش دراز کشیدم گرمای باسن برجسته و قشنگش داشت دیوونم میکرد.سرم رو پشت گردنش آوردم و گوش و گوشواره هاش رو با هم لیس زدم.بعد هم اومدم پایین تر و گردنش رو چند بار پشت سرهم بوسیدم وخوردم.سیما هم عمیق نفس میکشید و غرق لذت بود. باز هم پایین تر رفتم و کتف هاش رو لیس زدم و بعد از بغل سرم رو آوردم پایین و کنار سینه هاش رو لیس زدم.دیگه نتونست خودش رو نگه داره و صدای آه ونالش بلند شد.از اینکه از پشت بغل سینه هاش رو میخوردم داشت دیوونه میشد.اومدم پایینتر روی کمرش و همینطور رون هاش و ساق پا تا نوک انگشتای پاش رو لیس زدم و خوردم. پوست نرم و لطیفش با عطر بدنش منو حریص تر میکرد.یکی دو بار هم اختیارم رو از دست دادم و گازش گرفتم. دوست داشتم با دندونام تیکه ای از گوشت رون یا باسن برجستش رو میکندم.سیما مثل مار به خودش میپیچید و لحاف رو چنگ میزد
.با دست بین باسنش رو باز کردم.حسابی خودش رو خیس کرده بود درست مثل من.بی اختیار زبونم رو روی مقعدش گذاشتم و آروم فشار میدادم. دیگه طاقت نیاورد و با دستش محکم موهام رو چنگ زد طوریکه حس کرم تمام موهام رو کند اما چیزی نگفتم.آروم برش گردوندم.چشمهاش رو بسته بود و تند تند نفس میکشید.کمی شکم و نافش رو لیس زدم و کم کم رفتم پایین.بین پاهاش حسابی خیس بود. آلتش ورم کرده بود و رنگ صورتی قشنگ لبه هاش منو دیوونه میکرد.دهنم رو نزدیک بردم. به محض اینکه گرمای نفسم رو روی آلتش حس کرد با هر دو دست موهام رو چنگ زد و آه بلندی کشید.اولین بار که زبونم رو بهش زدم مزه شیرینی رو زیر زبونم حس کردم…زبونم رو آروم داخل فشار دادم که دیگه صدای جیغ هاش اتاق رو پر کرده بود و مرتب به خودش میپیچید.طاقت نیاورد …بلند شد و من رو روی تخت خوابوند.با حرص و ولع شروع کرد به لیس زدن سینه هام و گاز گرفتن بازوهام بعد هم سریع رفت پایین.به محض اینکه گرمای زبونش رو روی آلتم حس کردم به زور خودم رو نگه داشتم طوری که با دست سر سیما رو گرفتم تا ارضا نشم اما اون منو عقب زد و آلتم رو تا ته فرو کرد تو دهنش… ادامه دارد

نویسنده: ر.ا.ا.نیما

یک دیدگاه برای “سکس نهایت عشق است نه هرزگی