دکتر بازی

سلام اسم من ماریه است و الان 25 سالمه و داستانی که براتون تعریف میکنم مال زمانیه که 19 ساله بودم. من از زمان بچگی همیشه به دکتر بازی علاقه داشتم و با دخترهای همسایه مون دکتر بازی میکردیم. این علاقه به دکتر و دکتر بازی تا بزرگسالی ادامه پیدا کرد و شکل علاقه به دکتر بازی سکسی رو به خودش گرفت. از وقتی نوجوون بودم وقتی میرفتم دکتر و معاینه ام میکرد خوشم میومد. ولی متاسفانه هیچ وقت به یه دکتر باحال برخورد نکردم که بشه باهش حال کرد. تو کنکور رشته پرستاری قبول شدم (یکی از شهرستانهای اطراف). زمان دانشگاه، مخصوصآ با درسایی که میخوندیم علاقه ام به این کار صد چندان شد. این شد که دیگه نتونستم جلوی خودمو بگیرم و یه بار دلمو زدم به دریا. خودمو زدم به مریضی و رفتم پیش یکی از دکترهای جوونی که تو بیمارستانمون کار میکرد.

 

 

بهش گفتم چند روزه که شکمم درد میکنه. اون هم گفت بیا روی تخت دراز بکش تا معاینه ات کنم! از خوشحالی داشتم میمردم! بهش گفتم من توی اتاق معاینه که همه میان خجالت میکشم، میشه یه جای خصوصی معاینه کنید؟! اون هم قبول کرد. رفتیم تو یه اتاق که به ندرت کسی میومد و روی تخت درازم کرد و گفت لباستو بزن بالا! من هم همین کارو کردم و لباسمو اونقدر بالا کشیدم که نصف سوتین سفید توریم هم دیده میشد! دکتر گفت پایین شکمت رو هم کامل لخت کن، و من دکمه شلوارم رو هم باز کردم و یه کم کشیدم پایین، به طوری که شورتم، که از ست سوتینم بود، هم دیده میشد!!! دکتره حدودا 30 ساله و قد بلند بود و خیلی از اینکه باهش تنها شدم خوشحال بودم و حسابی خودمو به مریضی زدم! اومد جلو گفت: خب کجا درد میکنه؟ منم دور نافم رو نشون دادم و گفتم اینجا. اونم بعد از چند تا سوال که دردت کی شروع شده، تهوع و استفراغ نداشتی و غیره، معاینه رو شروع کرد. وقتی دستشو روی شکمم گذاشت یه احساس خنکی شکم داغم رو فرا گرفت و یه کم خودمو جمع کردم. فشار دستشو بیشتر کرد، در این موقع من داد زدم که: تو رو خدا یواشتر! اون هم بعد از اینکه حدود 5 دقیقه تمام شکمم رو لمس کرد و تمام این مدت من از احساس دست مردونه سردش تو آسمونا بودم، گوشی شو درآورد و شروع به گوش کردن به صداهای شکمم کرد. دیگه داشتم پر درمیاوردم!!! هی گوشی رو از این ور برمیداشت و به اون ور میذاشت و من از احساس سکسی که بهم دست داده بود داشتم نفس نفس میزدم!!! همه اش آرزو میکردم که با دیدن ست توری و بدن سکسیم تحریک بشه…اما ظاهرا” نشد! و معاینه رو همینجا تموم کرد و گفت: تو فقط کولیت روده داری، غذاهای نفخ نخور و یه قرص ضد نفخ (دایمتیکون) هم برام نوشت!!! همین و بس!!! و حال من حسابی گرفته شد!!! از طرفی از این که تا حدی به مقصدم رسیدم خوشحال بودم و نمیتونستم بیشتر از این به دکتره نخ بدم…میترسیدم برام بد تموم بشه… بعد از این موضوع من همه اش تو فکر یه دکتر بازی حسابی بودم!!! و چند بار با شکایت دل درد و درد قلب پیش دو، سه نا دکتر دیگه رفتم، که متاسفانه نتیجه اونها هم همین بود!!! :( سال اول داشنگاه که تموم شد، داییم اینا که شمال ویلا دارن از ما و خاله هام دعوت کردن که دسته جمعی بریم اونجا (رامسر).

 

 

من هم که از نرسیدن به هدفم ناراحت بودم با دلخوری با مامان و بابام و خواهرم رفتم و همه اش دمق بودم. روز اول که رفتیم دیدم پسر خاله کوچیکم هم اومده…خیلی عجیب بود، چون اون دانشجوی پزشکی و خیلی خرخون بود و هیچ وقت تو مهمونی ها هم پیداش نمیشد، چه برسه به مسافرت!!! همه از ش پرسیدن: فرهاد خان! چه عجب از این ورا؟! اونم گفت تازه درسم تموم شده و گفتم قبل از ظرح رفتن یه مسافرت بیام تا آب و هوا عوض کنم. راستش من و فرهاد از بچگی با هم بزرگ شده بودیم…ولی از زمان دبیرستان اون بدجوری تو خط درس افتاده بود و خیلی با هم نزدیک نبودیم. اون 26 ساله، با هیکل و قیافه مردونه و یه عینک بامزه بود و در کل خواستنی بود…بقیه شو خودتون حدس میزنین دیگه… روز اول همه خاله ها و دایی و بچه ها رفتیم لب ساحل و کلی گشتیم و آب تنی کردیم و حسابی خودمونو خسته کردیم…فرداش من به بهانه این که خسته ام و یه کم سرماخورده ام بیرون نرفتم و تو ویلا موندم. یواشکی MP3 پلیر فرهاد رو از تو جیبش برداشتم و قایم کردم. اون متوجه نشد و همراه بقیه رفت توی شهر بگردن و من تو رختخواب خودمو به مریضی زدم. هنوز نیم ساعت از رفتنشون نگذشته بود که سر و کله فرهاد پیدا شد که اومده بود MP3 پلیرشو ببره. وقتی دیدم صدای کلید توی در اومد، شروع به آه و ناه کردم…آخ …آخ…سرم… فرهاد اومد MP3 رو برداشت که بره، یهو صدای منو شنید که از تو اتاق ناه میکردم! درو باز کرد و اومد تو و با تعجب گفت: چی شده ماریه؟! تو اینجا چه کار میکنی؟! گفتم: مریض بودم نرفتم بیرون. گفت: چرا اینقدر ناله میکنی؟ حالت خیلی بده؟ گفتم آره. و چند تا سرفه خفن کردم! اون هم که باورش شده بود اومد لب تخت نشست و نبضم رو گرفت و گفت: تب داری! (راستش اونقدر زیر پتو رفته بودم که اگه تب 40 درجه داشتم هم عجیب نبود!!!) رفت کیفشو آورد و یه درجه تب گذاشت زیر زبونم. درجه 39 نشون میداد! گفت دهنتو باز کن و با چوب زبون چراغ قوه تو حلقمو نگاه کرد گفت: عفونت نداره، فقط قرمزه…حتما آنفلوآنزاست، استخون درد نداری؟ گفتم: چرا! و چند تا سرفه پشت سر هم کردم… فرهاد دوباره کیفشو باز کرد و یه گوشی درآورد! گفت: بشین، بلوزتو از پشت بده بالا میخوام به ریه ها گوش کنم. و من همین کارو کردم…همه اش آرزو میکردم این دفعه ست قرمزی که پوشیدم جلب توجه کنه و تحریک کننده باشه… بعد از گوش دادن به ریه هام، دوباره منو خوابوند و گفت بلوزتو بزن بالا میخوام به قلبت گوش بدم! منم بلوزمو دادم بالا، طوری که سوتین قرمزم کامل دیده میشد و در برابر تن سفیدم خیلی جلب توجه میکرد!

 

 

یه لحظه دیدم فرهاد ماتش برد و زل زد به سوتین…اما سریع خودشو جمع کرد و گوشی رو گذاشت زیر سینه چپم و شروع به شنیدن به صدای قلبم کرد…قلبم شنیدن تند میزد و به نفس نفس افتاده بودم…فرهاد گفت: از شدت تب قلبت تند میزنه! یه قرص استامینوفن از تو کیفش درآورد و با یه لیوان آب به من داد و خوردم. بعد رفت یه ظرف کوچیک آب ولرم با یه حوله آورد و روی شکمم گذاشت تا پاشویه بده… من هم از شدت هیجان مرتب نفس نفس میزدم و قلبم هی تند تر میزد… وقتی اومد حوله خیس رو از رو شکمم برداره باز یه لحظه نگاهش به شکمم و سوتین قرمزم قفل شد… حسابی عرق کرده بودم و حالت سکسی پیدا کرده بودم…باز خودشو جمع و جور کرد و یه لیوان آب قند بهم داد. گفتم نمیخورم. گفت چرا؟! گفتم تهوع دارم…دلم درد میکنه!!! گفت: خب چرا از اول نگفتی؟! باید شکمتو معاینه کنم! و در حالی که معلوم بود حسابی تحریک شده دکمه شلوارمو باز کرد و دید که زیرش یه شورت قرمز پوشیدم… با یه نگاه کاملا” سکسی به صورتم که سرخ شده بود نگاه کرد و دستش رو روی شکمم گذاشت و شروع به معاینه کرد…دستش کاملا گرم بود…چند باز شکممو فشار داد و م آخ گفتم و تند تند نفس میکشیدم، در حال که با چشمای خمار تو چشماش زل زده بودم…تازه حالا فهمیده بود که من به خاطر اینکه تحریک شدم سرع نفس میکشم و شاید حدس زد تمام ماجرا نقشه بوده… دوباره، ولی این بار با فشاری بشتر شکمم رو فشار داد و من شروع به آه و ناله شدید کردم… یهو موبایل فرهاد زنگ خورد و شکم منو ول کرد و رفت جواب بده…مامانش اینا بودن…پرسیدن کجایی؟ گفت: تو راه دوستمو دیدم، شما برید!!! اونا هم بهش گفتن پس ما ظهر میریم رستوران. فرهاد گفت: من با دوستم نهار میخورم و خداحافظی کرد!!! دیگه دل تو دلم نبود!!!! بعد از قطع کردن تلفن دوباره اوم لب تخت نشست و نگاه سکسی شو به من دوخت…گفتم: میخوای چی کار کنی؟! گفت: نظر تو چیه؟! من هیچ جوابی ندادم.

 

 

گفت: میخوای شکم دردت رو درمان کنم؟! من با چند لحظه مکث گفتم: آره!!! فرهاد چشمک زد و پاشد و در اتاق رو قفل کرد و برگشت اومد طرف من. گفتم: حالا چی کار میکنی؟! گفت: مریض عزیزم! تو از رو تخت بلند نشو! و بلوزم رو از تنم درآورد و شروع به مالیدن شکمم کرد…من که از خدا همینو میخواستم شروع به آه و ناله های سکسی کردم و گفتم: آخ! تو رو خدا یواشتر آقای دکتر! اما فرهاد شدت مالشش رو بیشتر کرد…بعد از حدود 10 دقیقه تازه یادش اومد که شلوارم رو درنیاورده! بعد از درآوردن شلوارم، یه برانداز کرد و گفت: عجب ست خوشگلی پوشیدی مریض خوشگلم!!! فکر نمیکردم فرهاد اینقدر هات باشه و به این راحتی پا بده…بعدش باز گوشی پزشکی شو برداشت و شروع به گوش کردن به شکمم کرد…دیگه تو آسمونا بودم…بعد از حدود 10 دقیقه، فرهاد گفت: حالا باید سوتین خوشگلتو دربیارم و زیرشو معاینه کنم! چنان محکم سینه هامو فشار میداد و میمالید که دوباره آه و ناله ام دراومد…گفتم: یواشتر…گفت: باید معاینه ام کامل باشه. و یهو زبونشو درآورد و شروع با لیس زدن و بوسیدن سینه های سرخ شده ام کرد…و من به خودم میپیچیدم…بعد از اون تمام شکمم رو هم لیس زد… بعد از چند دقیقه بلند شد و گفت: حالا چی کار کنم؟! گفتم: تو دکتری! هر کاری میخوای بکن! من تسلیمم!!! این رو که شنید، پیراهن و شلوارش رو درآورد و فقط با یه شورت، در حالیکه منم فقط شورت داشتم روی من دراز کشید…وای…چه لذتی داشت حس کردن داغی تنش…بعد شروع کرد به فشار دادن سینه هاش به سینه هام و شکمش به شکمم…و من مدام آه و ناله میکردم…وقتی بعد از حدود یک ربع از این کار خسته شد از من پرسید: تو دختری دیگه، نه؟! گفتم آره! میخوای چی کار کنی؟! گفت: کار بدی نمیکنم! حواسم هست! اول شورت من و بعد شورت خودشو در آورد. اون هم مثل من حسابی شیو کرده بود و کاملا بدون مو بود. اومد دوباره روی من دراز کشید و کیرش رو گذاشت لای پام و شروع کرد به بالا و پایین رفتن و من هم از لذت داشتم بیهوش میشدم… بعدش از روی بلند شد و در حالی که جلوم زانو زده بود، سر کیرشو گذاشت لب سوراخ کسم و شروع به تکون دادن اون کردن…

 

 

گفتم: تورو خدا یواشتر! غلقلکم میاد! اون خندید و سرعت کارش رو بیشتر کرد. بعد از چند دقیقه باز خسته شد و گفت: من که نمیتونم تو رو از جلو بکنم…بیا از پشت به من بده! گفتم: نه! اصلا” امکان نداره و هرچی اصرار و خواهش کرد قبول نکردم. بعد چند دقیقه فکر کرد و گفت: یه راه دیگه. تو مال منو بخور، من مال تو رو میخورم…باشه؟! گفتم: باشه. اول فرهاد شروع به لیسیدن کس من کرد. زبونشو تا جایی که میرفت توی سوارخ جلو و عقب میکرد و من اونقدر لذت بردم و آه و ناله کردم که بعد از یه ربع لرزیدم و چند دقیقه از حال رفتم… وقتی به حال اومدم دیدم فرهاد یه لیوان آب قند داره هم میزنه و داد که بخورم. بعد از این که حالم بهتر شد گفت حالا نوبت توه…گفتم باشه، ولی بدون کاندوم نه! گفت قبوله! و به مدت حدود یک ربع من براش ساک میزدم و اون آه و واه میکرد و میگفت: در حال مکیدن نوکش، بمالونش و من همین کارو کردم…در همین حال اونم شروع کرد به مالیدن کلیتوریس من…هر دو داشتیم از حال میرفتیم…ولی دست برداز نبودیم…تا ناگهان فرهاد بلند شد و کیرشو گرفت تو دستش و آبشو که داشت فوران میزد ریخت روی شکم من و حسابی زیر شکمم رو هم مالید و بعد از خستگی دراز کشید و چند دقیقه خوابید…وقتی بیدار شد هر دو سریع پاشدیم و با هم رفتیم حموم…اونجا هم یه کم هم دیگه رو مالیدیم و بعد سر حال اومدیم بیرون…یه شربت خوردیم…فرهاد رفت بیرون (مثلا” پیش دوستش!) و من رفتم زیر پتو! و حدود یک ساعت بعد مامان اینا از رستوران اومدن، در حالی که یه غذا هم برای دختر بیمارشو گرفته بودن!!!!

3 thoughts on “دکتر بازی