دربند

 

داستانی وکه می خوام تعریف کنم واسه ی چند سال پیشه کارمند یکی از ادارات دولتی هستم، برای یه ماموریت کاری رفتیم تهران،البته این ماموریت چند روزه بود تا نزدیکای ساعت 4 جلسه بعدش گشت و گذار تو خیابونای تهران و دیدن چیزهای ندیده روز دوم کاری بود که دوستم عطاء گفت به جای خیابون بریم کوهستان این شد که به طره دربند به راه افتادیم تا به بالای کوه رسیدیم درمیان راه بعضی ها هم که رفته بودن در حال برگشت بودن بعضی دوست بودن بعضی زن وشوهر و خلاصه در میان این عده دونفر توجه منو به خودشون جلب کرده بودن، ما که خیلی بالارفته بودیم و اصلا سی و به چشم نمی دیدیم،عطا که خودش بچه سنندج بود و کوهستان تقریبا 200 متری جلوتر از من بود اون فقط راهش و گرفته بود و بالا می رفت می گفت فلانی بیا از توچال برگردیم و خلاصه گازش و گرفته بود هی بالا می رفت این و بگم که آدم خیلی دوست داشتنی و باصفایی بود.

 

بله اون که جلو بود هی می رفت منم پشت سرش لنگ لنگان حرکت می کردم بالای که هیچ کسی نبود یهو دوتا جونی که گفتم نمیدونم از کجا پیداشون شد، موقع راه رفتن پسره تلو تلو می خورد.منم که خسته بودم رو تخته سنگی نشسته بودم بهشون گفتم خسته نباشی این خسته نباشی شد کانال ارتباطی پسره با نیمه و ناتمامی جواب داد ولی دختر که خیلی هم زیبا بود و سنش به19 و20می خوردمهربانانه جواب داد و حین جواب دادن یه چشمکم زد منم می خودم و جمع و جور کردم و گفتم انگار خسته اید پسره که نا نداشت جواب بده دختر ه گفت نه اتفاقا ما خیلی وقته اینجاییم گفتم آخه این همراهت خسته به نظر میاد، گفت داستان دارهف پسره می گفت فرانک بیا بریم دیر وقت ولی گفت چه عجله ایی فعلا با این آغاه هستیم دیرم بشه باهم میریم پایین.

 

نشستن و شروع به گفت و شنود کردیم بله داستان از این قرار بوده که اینا که دوست بودن و خیلی وقته باهم هستن قرار می زارن بیا وهستان میان بالا فضا رو مناسب میبینن شروع می کنند به ناز هم کشیدن پسره میگه فرانک میشه باهم سکس کنیم اونم میگی به شرطی که منو ارضا کنی فردینهم میگه چشم خلاصه شروع می کنند البته از کون فران می گفت فردین کیرش نرسیده به کونم خالی رد وایسادیم تا دوباره نیرو بگیره این بار یکم طول کشید ولی باز قبل از من خالی کرد. دوباره من موندمو یه حال داغ دوباره که نیرو گرفت چون توشه ی کمیم همراه آورده بودیم این بار دیرتر نیرو گرفت تا اون میخواست گرم بشه من تازه سرد شده بوم این بار هم شروع رد دیگه منم کم کم داشتم گرم میشدم ولی ترس اینکه سی نیاد وبینه من همش دلهره داشتم و این باعث شده بود به این راحتی ارضا نشم خلاصه که اونا داشتن تعریف می کردن منم که چند روزی بود از خوشمل خانومم دور بودم داشت شلوارم پاره می کرد البته خودم زیلد متوجه نبودم یهو دختره گفت اذیت نشی بعدش من متوجه شدم که در حین تعریف اونا دستم رو کیرم بوده و بعله حالا زده بالا و اونو متوجه خودش کرده. گفتم ببخشید منظورت ، گفت هیچی فقط گفتم اذیت نشی یهو فردین گفت اغا میتونم یه خوهاشی ازت بکنم گفتم بفرما گفت من اینجا هستم یه کم استراحت می کنم وتو با فرانک برید گوشیو بیارید پایین نه که اینقدر نا نداشتن گوشیشو فراموش رده بود ه گفتم خودم میرم گفت تو که نمیدونی ما کجانشتسم گفتم باشه بیا خانم بفما تقریا یه صدمتری که بالا رفتیم تو یه جای دنجی ه دوروبرش کاملا استتار بود با تخته سنگ و درخت نشته بودن فرانک رفت گوشی و بیاره هر گشت پیداش نکرد

 

منو صدا زد رفتم خوب که نگاه ردم دیدم گذاشتن بالا سرشون ه از عملیاتشون فیلم بگیرن تازه فرانک متوجه شد که بله گفت اغا می تونی؟ گفتم چی گفت خودت بهتر میدونی گفتم آخه مال من کوچ نیست گفت چه بهتر زودتر ارضا میشم. نگو که دختره از موقعی ه شروع به تعریف داستنشو کرده کم کم نقشه کشیده چیزی که بعدا خودش می گفت می گفت اگه ارضا نمیشدم حالم به هم می خورد خلاصه منم ه تقربا اماده بودم اوکی دادم و می خواست فیل بگیره گفتم نه تازه فیلم خودشونو هم پاک کردم من که درش آوردم گفتش وایی این چیه ؟ گفتم هیچی اول با دستش خوب سیخش کرد بعد حالت چهار دست و پا ه حالا بهش میگن سگس گرفت و گفت من آماده ام سرش و که گذاشتم دم کونش یه اهی کشید که انگار ارزوی چند سالش بر آورد شده تو اون کوهستان ه کرم نبود منم واسه اینکه اذیت نشه با آب سش به ونش می مالیدم تا لیز بشه اذیت نشه .فرانک گفت ممنون. سرشو که گذاشتم کم کم دادم تو تا نصفه رفت چیزی نگفت ولی وقتی بیشترش رفت تو گفت درد دارم منم دیگه تا اون حد تا کم کم گرم شد صداهی نازی می داد ه ادم و حشری می کرد اینقد جلو و عقب کردم دیدم بدنش داغ داغه دیگه حس کردم داره تموم می کنه چند بار دیگه که جلو وعقب کردم با به اصطلاح تلمبه می زدم دیم به تخته سنگ چنگ زده متوجه شدم که ارضا شده واسه اطمینا دستم بردم طرف کسش بعله دیم خنم کاملا به اوج رسیده بعد چند دقیه ه من هی می زدم گفت حالا تا آخرش ببر تا تو هم ارضا بشی این و که گفت منم اروم تا ته بردم با یکی دوبار ه تلمبه زدم گفت چی شد انگار بزرگتر شده گفتم دارم خالی می کنم تا می خواست بگه بریزبیرون و بکش بیرون منم ترمز بریده خالی کردم تو کونش. منم تشکر ردم و تازه اومد با دستامل مال منو هم پاک رد بعد خودمونو جمه و جور کردیم اومدیم پایین در وسط اه نرسیده به فردین من ادم اومد که با عطا اومدم نکنهاون هی رفته بالا دیده که من نرفتم دوباره برگشته پایین دیدم صدا می زنه برگشتم من به طرف اون و فرانک به طرف فردین گفت چرا نیومدی گفتم خسته بودم اینجا نشته بودم حالا که انرژی گرفتم می خواستم بیام دنبالت بله دیگه ما به هم رسدم و به طرف شهر به راه افتادیم در وسط راه به اونا رسیدیم عطا گفت من اونارو خیلی وقته دیدم که دارن پایین میان تازه به اینجا رسیدن بابا جون جون قدیم .بهرحال این یه خاطره ایی بود که براتون تعریف کردم خوش باشید

نوشته: میلاد

دیدگاه بسته شده است